محرم

 

بنام خدا

 

                                          آن بزرگوار
                              ســـــر  
          که شد به نیــــزه
روزی


خورشید سر برهنه برآمد ز کوهسار

موجی به جنبش آمد و برخاست کوه

ابری به بارش آمد و بگریست زار زار

گفتی تمام زلزله شد خاک بی سکون

گفتی فتاد از حرکت چرخ بی‌قرار

عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر

افتاد در گمان که قیامت شد آشکار

آن خیمه‌ای که گیسوی حورش طناب بود

شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار

جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل

گشتند بی‌عماری محمل شتر سوار

.

 

/ 6 نظر / 7 بازدید
پير

يادش بخير شيخ مخموريم را شعله ها تاراج کردند وقتی که آتش بر سرير خيمه ها بود ای شیخ اين شعر را اگر داری بگذار تا باز بخوانيم

پير

هی شيخ با توام مگه گوشت نميشنود؟ تند باش که روزهای محرم می رود!

احمد

سلام کجايی خبری ازت نيست؟ قرار بود یکبار دعوتمون کنی! از پيغامت خیلی خوشحال شدم. به اميد ديدار.

ساغر

سلام وب جالبی داريد به من هم سر بزنيد

احمد

من هم موافقم. تو چرا نمی نويسی؟