بنام خدا

 

زمين دل مرده سقف آسمان کوتاه

 

 

.

/ 4 نظر / 8 بازدید
ميرزامويز

مگر اکنون زمستان است؟ سلامت را چه کس پاسخ نداد ای شيخ؟ بگو تا مغز او کوبم به گرز رستم دستان! که تا دیگر مپندارد که <تهران> شهر <هرتان> است!؟ و داند شيخ عريان را مريدان بس فراوان است!

يکی مثل خودت

و سرها در گريبان است.... .. ُکسی حالت نمی پرسد؟ چرا نالان و گريانی؟ خدا را همتی! دست از خيال ماه مهرويان بشوی امشب؛ دو دست خويش را تا ريشه تاريکی هجران رسان امشب ؛ و هجرت را بگو آری؛ که تا فرصت نمرده سقف دل کوتاست؛ رسانی خويش را بر بام يک آغازُ : سلام.

؛پر کن پياله را کاين آب آتشين ديريست ره به حال خرابم نمی برد؛ دامنی گل و ضيمران بده مر اصحاب را

سوده

چرا از عشق نمی نويسيد؟! قشنگ تر از حديث دلبری سراغ داريد؟