به نام خدا

 

بنگر که نماندست دگر تاب و توانیش

بشکسته دلی را که ربودی به جوانیش

زان شب که روان گشتی این سیل روان است

از مردم چشمم که نماندست روانیش

دل در تک آهوی دو چشمت که مگر باز

در دشت نگاهت به نگاهی بدوانیش

رفتی و نماندست زشبهای وصالت

جز نقش خیالی که به خوابی بنگاریش

در چشم نشستی و هر آن نقش که دیدم

جز نقش تو، در منظر من نیست مجالیش

زین گرد که در کوی تو برخاست چه بنشست

بر دامنت آنسان، که به خاکت بنشانیش

بازآی و خدا را که به تاریکی شبها

در اشک عیان بین غم این سوز نهانیش

من در غزل خویش عیانم و نهان است

دندان و لبت، تا که ببوسم چو بخوانیش

محمد

لینک
سه‌شنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٤ - محمد رشیدی